تبليغاتX
 باران بهاری
 

آرزوهايم را در آغوش بگير

            

خدايا،توراهمه جا مي بينم.در قطره هاي درشت باران،گريه هاي ساده كودكان،درخت پر شكوفه بادام كه در دو قدمي من ايستاده ونگاه آرام كبوتري كه به ابرها تكيه داده است.

تو راهمه جا حس مي كنم.درسوالهاي معصوم بچه ها،عطرمبهم برگهاي شمعداني،سرخي آفتاب شرمگين غروب،رگه هاي مرطوب گيلاسي نارس ونفسهاي داغ روزهايي كه به شتاب ازكنارم مي گذرند.

خدايا،اي كه همه جا وهمه وقت مي توان با تو درددل كرد وازپشت بلندترين ديوارها وحصارها حتي صدايت را ديد،هرگاه برفي سنگين بر كلماتم مي بارد،با نام گرم تو انگشتانم را پرازشعرمي كنم وازخيابانهاي خاكستري سراغت را مي گيرم.سياه مشقهاي پرازغلطم رادرجوي كوچكي كه از مقابل خانه ها مي گذرد،مي شويم وپلكهاي بسته ام را با رويايي سرمه اي ،روشن مي كنم.

خدايا،پرده هاي سياه غفلت وگناه اجازه نمي دهند چهره زيباي تو را ببينم.نو مي داني كه با چه اميدي وا‍‍‍ژه ها راكنار هم مي نشانم تا باتوحرف بزنم وقبل از اينكه دهان باز كنم،از خواسته ام باخبري.پس آرزوهاي سرمازده ام را در آغوش بگير!

خدايا،وقتي با تو دوستم همه روزهاي من طعم عسل و انجير مي دهند،گنجشك هالابه لاي موهايم آواز مي خوانند،چشمه هاي بي شماري به طرف دستهايم مي آيند وكوچه هايي كه درآن هفت سنگ بازي مي كردم،پرازشعروبنفشه مي شوند.

خدايا،اگرتو دوستم داشته باشي ،ازفردا مي توانم خورشيد را روي مژگانم بنشانم وبراي عاشق شدن آماده شوم وخوشحال باشم كه اشكها و اندوه هايم ازخليج هاي پراكنده عشق آبرومندترند.

خدايا،هرگاه روبروي تو مي نشينم،شبيه يك غزل عاشقانه مي شوم وآرزو مي كنم مرا از نو بسرايي.

كاش جنگل ها به كاغذهايي سپيدبدل مي شدند و من تا قيامت بي هيچ وقفه اي مي نوشتم:دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم...

خدايا،خرابه قلبم ازتمام خانه هاي جهان زيباتر است،چون تو در آن سكونت داري.


 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 29 تیر1387 ساعت 9:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نخستين شكل عشق

                                                      

  

                                                              

خدايا،كاش شنبه ها ازدستهاي تو شروع مي شدندوسراسردنيابه رنگ حرفهاي تو بود.كاش كسي ترانه هايي راكه درلابه لاي آسمان پنهان است،مي ديد.كاش باران صبحگاهي كلمه به كلمه دفترم را مي شست.

خدايا،قلبم كوچك است وهيچ دريايي نمي تواند از آن عبور كندوپرندگان نمي توانندشادمانه درآن آشيان بگيرند.پاهايم به بن بست رسيده اندوپيراهنم عطر خوش دوست راگم كرده است.

خدايا،دلم مي خواهدچنان تو راستايش كنم كه همه انگشت به دهان بمانندوسنگهاي خارا به وجدبيايند وشاخه هاي خشك و نيمه سوخته شكوفه كنند وهمه اشيا شاعر بشوند.

خدايا،شبهاي تيره را از من مگير!مي خواهم زيرسايه كائنات بنشينم و يك عمر با ماه وستارگان حرف بزنم وازفرشتگانت نام بزرگ تو رابپرسم وبرديوارغارهاي غريب،نخستين شكل عشق را نقاشي كنم.

خدايا،از لحظه هاي مغروري كه تورااز من دريغ مي كنندوازابرهاي لجوجي كه روي تورا مي پوشانندوازرودخانه هاي سركشي كه به سوي تو نمي آيند،بيزارم.براي عاشق شدن نيازي به بهانه ندارم،همين كه بدانم غمهاي شكوهمند توچه طعمي دارند،كافيست.

خدايا،اگر از تو نگويم،اگر خورشيدرابه خوابهاي طولاني ام راه ندهم،اگركوهستانهاي معجزه را به باغهاي خيال نبرم،اگرآينه هاي زنگار گرفته را به ياد تو پاك نكنم،كلماتم آتش مي گيرند و روح اندوهگينم آرام و بي صدا خواهد شكست.

خدايا،به من بگوبا اين همه ديواروخاروريشه هاي فرو رفته درلجنزار چگونه مي توان عاشق ماند وملكوت را در گلبرگ يك شقايق ديد و از رهگذران بي چترمانده در باران،نشاني بهشت را پرسيد؟...


 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 22 تیر1387 ساعت 9:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تویی...

 

 
 
تويي عاشقترين تنهاي دنيا …............ منم خسته ترين مغموم دنيا
تويي صادقترين حرف رو لبها ............. منم غمگين ترين راز تو دلها
تويي زيبا طلوع صبح فردا
……...............منم اينجا غروبي مثل شبها
تويي همچون قناري شاد و شيدا
……........ منم مثل كلاغي رو درختا
تويي آشفته دل مغرور و رعنا....
............. منم همراز و همراه يه رويا
تويي عشق و محبت توي قلبها…
…............منم ديوونه مثل موج دريا
تويي تنها تويي ياد غريبها......
....................منم فرياد بي پايان غمها
تويي شاخه گل سرخ صدفها.....
...............منم تنها شقايق توي صحرا
تويي آب زلال اشك چشمها........
............منم مرداب سرد توي دشتها
تويي عاشقترين تنهاي دنيا......
................منم خسته ترين مغموم دنيا

 

 
 


 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 15 تیر1387 ساعت 8:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تقدیم به...

حکایت جالبی است که فراموش شدگان ،فراموش کنندگان را هر گز فراموش نمی کنند


 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 8 تیر1387 ساعت 8:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


من و تو

                      

                                             من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره

                                             هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره

نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه

چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره

من وتو،من وتو ،من وتو

هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم

خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم

نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما

يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم

ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما

گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه

ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه

گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن

اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

 

من وتو ،من و تو ،من وتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم خسته از اين قصه هاييم هم صداي بي صداييم


 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 1 تیر1387 ساعت 8:57 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چندتادوسم داری؟

 

                

                       چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

 

                       ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و

 

 

                     بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین  ؟

 

 

                     ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی

 

                     هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .


 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 25 خرداد1387 ساعت 8:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


فرق من و تو

 

        

 

تو گفتی: عاشقت هستم.
من گفتم : دوستت دارم.
تو گفتی : اگر یکروز ترا نبینم ، می میرم.
من گفتم: من فقط ناراحت می شوم.
تو گفتی: من به جز تو ، به کسی دیگر فکر نمی کنم.
من گفتم: اتفاقاً من به خیلی چیزها فکر می کنم.
تو گفتی: اگر با یکی دیگر بروی؛ من خودم را می کُشم.
من گفتم: اما اگر تو با یکی دیگر بروی ؛ من فقط دلم می خواهد طرف مقابل را خفه کنم.
گفتی: ..................................... گفتم: ..............................................
حالا فکر کردی فرق ما اینها است؟ نه ! فرق ما این است که : تو دروغ گفتی ................. من

 

 راست گفتم.  

 

 

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 8:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


خوشبختی

كودكي

از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت ؟

خدا گفت ان را در خواسته هایت جستجو کن.

و از من بخواه تا به تو بدهم  با خود فکر کرد و فکر کرد

گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم  

خداوند به او داد .

گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم

خداوند به او داد .

اگر ..... اگر ....... و اگر........

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود .

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم . 

خداوند گفت باز هم بخواه .

گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم

گفت بخواه که دوست بداری

بخواه که دیگران را کمک کنی

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

و او دوست داشت و کمک کرد

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند

و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد  

رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست

در نگاه و لبخند دیگران


 

نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت 9:27 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


قلب

                                         

                          

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند

  

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد

بهش  گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه

گفت: نه خودم جمع مي كنم

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش

زمين و مي شكوننش

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده

آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.

و من توي اين فكر   كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم  .

 

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

 

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم

اون براي من هر كسي نبود.

گفت و اين بار رفت سمت دريا...................

 

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 10:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


با من باش

 

 

 

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای


من شکستم هر دو را


گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام


به خاموشی مغرورانه ات


شکستی تو مرا


با تو گفتم


از همه تنهایی ام، خستگی ام


با تو گفتم تا بدانی

 
با همه ناجیگری، بی ناجی ام


تو، سکوتت خنجریست


بر قلب من


و حضورت، مرهمی


بر زخم من


پس، باش


تا همیشه با من باش


حتی اگر خاموشی...

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت 8:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting